عصرهای پنجشنبه
سالها گذشته است
خواب دیدم انگار
لابهلای گندمزارهای دماوند
خش و خش لباسی بلند
و پنهانکاری جهانی کشف نشده
سبک چشمه بود که میگذشت
ایستاده بودم کنار دیوار
جهان نگاه میکرد انگار
قهرمان تمام خیالهایم اگر بود
میترسید
عصرهای پنجشنبه
من بازگشتهام