تبليغاتX
رجعتی باید

رجعتی باید


عصرهای پنج‌شنبه

سال‌ها گذشته است


خواب دیدم انگار

لابه‌لای گندم‌زارهای دماوند 

خش و خش لباسی بلند

و پنهان‌کاری جهانی کشف نشده


سبک چشمه بود که می‌گذشت


 ایستاده بودم کنار دیوار

جهان نگاه‌ می‌کرد انگار

قهرمان تمام خیال‌هایم اگر بود

می‌ترسید


عصرهای پنج‌شنبه

من بازگشته‌ام

+ نوشته شده در  88/05/22ساعت   توسط شهرام   | 


 زمین خیس بود

تو موهایت را در باد رها کردی

و من "رقصم گرفته بود"

+ نوشته شده در  87/08/06ساعت   توسط شهرام   | 

هميشه

از پيچ  و خم  راه‌ها

كوره‌راه‌هايي  را كشف مي‌كنيم

و پايان همه كوره‌راه‌ها

ميداني است كه همه آدم‌هاي پير و كنج‌كاو

به ما خيره مي‌نگرند.


دور مي‌زنيم

بي اعتنا به نگاه‌هاي پيرمردان

بازمي‌گرديم

+ نوشته شده در  87/07/05ساعت   توسط شهرام   | 

از اوستياي جنوبي

تا شمال تفليس

دورترين جاهايي كه با هم نرفته ايم.

من دوباره دلم ميخواد بنويسم

بي اعتنا به فرم قبلي

و به هر فرم مسخره ديگر

كه تمام اين سال‌ها بدون  دليل

تكرارش كرده‌ايم

***
بگذار نظرخواهي براي اين پست فعال باشد

من ترديد داشته‌ام

همه اين سال‌ها

و اين ترديد مرا رها نمي‌كند

***

 از پريروز سيگار را ترك كرده‌ام

و تمام ديشب بيدار بودم

و لرزيده‌ام از تب

***‌

از اوستياي جنوبي

تا شمال تفليس

همه راه‌هايي كه با هم طي نكرده‌ايم

هيچ وقت

من هم مخالف سيگار نبوده‌ام

اما از وابستگي ترسيده‌ام

 متنفرم

و بيمار

***‌
بگذار امكان درج نظر جديد وجود نداشته باشد

همان آدم‌هاي قبلي كافي‌اند

و همين قدر زندگي كاملا كافي است

و  ديگر هيچ آرزويي ندارم

جز آنكه يكبار با تو

تا اوستياي جنوبي برويم

و با دوچرخه به تفليس برگرديم.



+ نوشته شده در  87/06/14ساعت   توسط شهرام   | 

چيزي مثل معجزه رخ داد 

نميتوانستم چيزي بگويم 

نمي‌توانم 


+ نوشته شده در  87/06/13ساعت   توسط شهرام   | 

آرامش وقتی

 باز می گردد

که اتفاق بدتری در انتظار نیست
 
+ نوشته شده در  87/03/11ساعت   توسط شهرام   | 


دوباره می نویسم

هر چهارشنبه

از تو
 
+ نوشته شده در  87/03/07ساعت   توسط شهرام   | 


گاه مرا به یاد بیاور

از پس روزهایی که

مرا از یاد برده اند
+ نوشته شده در  86/09/10ساعت   توسط شهرام   | 


 نگاهی به پنجره بینداز

ابر آمده است

تاریکم
 
+ نوشته شده در  86/08/18ساعت   توسط شهرام   | 

 

هیچ سایه ای شگفت زده ام نمی کرد

هیچ نگاهی کنجکاوم

ماه ساکت بود

+ نوشته شده در  86/06/30ساعت   توسط شهرام   |